تبليغاتX
امتداد سبز

امتداد سبز

امتداد سبز

                                                           یا زهرا

امروزامده ام بگویم خسته شده ام از دیدن صحنه هایی که گلوی انسان را

می فشارد

می خواهم داستانی را برایتان تعریف کنم

داستانی از قانا

روزی روزگاری دخترکی کوچک در قانا زندگی می کرد او همیشه دوست

 داشت برای مادر نابینایش  بهترین باشد

اخر او مادرش را بسیار دوست می داشت

اولین روزی که او رهسپار مدرسه شد دوری مادرش او را رنج می داد یک روز

 اموزگار از شاگردانش پرسید می خواهند در اینده چه شغلی را پیشه کنند

فوزیه دست های کوچکش را بالا برد و گفت:خانم ما می خواهیم دکتر شویم

چرا ؟

اموزگار از سر کنجکاوی سوال کرد

وفوزیه چشمانش خیس شد

اب دهانش را قورت داد وبا بغضی سنگین گفت:می خواهم چشمان مادرم را

 خوب کنم

او نابیناست

انروز معلم اورا تحسین کرد که یکهو زمانه عوض شد شب فرارسیدو گرگ

 های همیشگی به زوزه افتادند

فوزیه دست مادرش را گرفت و او را به پناهگاهی در دل کوه برد همان جایی

 که خاله سمیره وبقیه پناه اورده بودند

شب بود وسکوتی عجیب و سنگین انجا را فرا گرفته

که ناگهان صدای عجیبی پناهگاه را فرا گرفت و همه برای همیشه ساکت

شدند

روز بعد گروه امداد امد اما برای که .

همه رفته بودند

از میان اجساد دخترکی را یافتند که دستان زنی را محکم گرفته بود

فوزیه رفته بود تا با خدا درد دل کند .

خداوند می فرماید:تنها دعاست که سرنوشت را تغییر می دهد

با امید به خداوند واتکا به این  فرمایش بزرگ حرکتی را اغاز کرده ایم

ختم قران کریم برای رهایی مردم مظلوم لبنان و فلسطین از جنگال ظلم

وعصیان

با امید به همکاری همه شما عزیزان

                                                                         سائل الزهرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 7:2  توسط سائل الزهرا  | 

عشق اينجا اوج پيدا مي كند

 قطره اينجا كار دريا مي كند

رخصتي تا ترك اين هستي كنيم

بشكنيم اين شيشه تا مستي كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:38  توسط سائل الزهرا  | 

 

چشم چشم دو ابرو

دماغ ودهن يه گردو

گوش گوش

يه تركش شده اونجا فراموش

چوب چوب يه گردن

بعدش يه گردي پهن

دست دست يكيش هست

اون يكي رو دادش پس

پاپا جا گذاشت

اونو رو مين جا گذاشت

صبر صبر مادرم

چشماش پر از اشرفي

روز روز همون روز

اون روز خواستگاري

قلب قلب دوتا قلب

پيوندتان مبارك

اين رو نوشت اقاجون

رو كادو يادگاري

ناز ناز يه دختر

عزيز دل پدر

بغض بغض غمگينه

انگار گلوش سنگينه

بابا كه داشت اب مي داد

چي شد كه رفتش به خواب

صبح صبح بيدار شو

منم بيام توي خواب؟

بابا بيا بچه ها ميگن بابا نداري

اخه همش مامان رو تو مدرسه مياري

خوب خوب داداشم

محمود من فداش شم

ميگه خواهر كوچولو

جون داداش محمودت

بونه نگير به بابا

قد مامان شده تا

جنگ جنگ يه فرصت

يه فرصت بي منت

عشق عشق بسيجي

مهموني با آرپي جي

داد داد يعني چي

فرياد صاحبخونه

زود زود كرايه

اسباب ها توي كوچه

رفت رفت پركشيد

سارا تو خواب جيغ كشيد

مشق مشق بچه ها

همه برگه ها بالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:33  توسط سائل الزهرا  | 

 

اسمان را در گشودند و زمين اغاز شد

از نسيمي مينوي گلهاي هستي باز شد

انتظار دير پاي افرينش سررسيد

تشنگان خاك را از اسمان كوثر رسيد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:0  توسط سائل الزهرا  | 

شهدا بوی عطر یاس می دهند

سلام

يك سلام پر از عطر گل ياس به تمام همسنگران خوبم .

ممنون از اين همه لطف

حالا چرا گفتم عطر گل ياس ؟

نگفتم پونه  ميخك ...

هيچ دقت كرديد كه وقتي از شهدا حرف مي زنيد عطر گل ياس فضا رو پر ميكنه

كافيه با تمام وجود باهاشون حرف بزنيد

يا وقتي سر صبح بعد نماز كنج خونه دعاي عهد مي خونيد

چه حالي داره

الهم رب النور العظيم...

شهدا بوی عطر یاس می دهند

راستی برادر یدالله چی کار کرده؟

در مدت زماني كه در اردوگاه موصل در اسارت بوديم باوجود روحيه بالاي بچه ها مسائلي وجود داشت كه سخت ما را آزار مي داد كه آن هم وجود جاسوساني در ميان ما بود كه حتي گاه بجاي بعثي ها در اتاق هاي شكنجه از دست آنها كتك مي خورديم خصوصا يكي از آنها كه سخت حمايت مي شد و حكم سردسته جاسوسان را داشت. لذا بايد چاره اي مي انديشيديم. بچه ها به اين فكر افتادند كه جناب را يك گوشمالي درست وحسابي بدهند كه ديگران نيز حساب كار خود را بكنند  البته كار خطر ناكي بود واگر عراقي ها متوجه مي شدند نه تنها سلول انفرادي وشكنجه هاي سازمان استخبارات بلكه احتمال اعدام هم در انتظارش بود . آن روز صبح طبق معمول نماز جماعت اقامه شد هنوز مشغول تعقيبات نماز بودم كه برادر " يدالله "  آمد پيش من وبا همان لهجه شيرين اصفهاني گفت : حاجي يك استخاره بگير. جواب استخاره اين ايه شريف آمد{اذهب الي فرعون انه طغي} با تبسم گفتم :چه در سر داري ؟ گفت جواب چيه ؟ گفتم خوبه . آيه مي فرمايد "  برو سراغ فرعون كه زيادي گردنكشي كرده"  لبخندي زد وتشكر كرد ورفت.

بعد از ظهر همان روز مشغول استراحت بوديم كه بطور غير عادي با صداي صوت عراقي ها از جاي برخواستيم خبر رسيد كه گوشرا بريده اند.

يكي مي گفت كي اين كار رو كرده  يكي ديگه مي گفت عراقي ها بدجوري انتقام مي گيرند . از طرف ديگر همه خوشحال بودند در همين اثنا برادر "يدالله " سري به من زد وگفت: حاجي دستت درد نكنه استخارت حرف نداشت{اذهب الي فرعون انه طغي} گردن گردنكش بريده شد .اين مسئله باعث شد كه جاسوسها دست به اعتصاب بزنند واز انجا منتقل شوند     

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:50  توسط سائل الزهرا  | 

باسلام خدمت تمامی بزرگوارن

امده ام بگویم که من تا بعد از کنکور نیستم از شما دوستان تقاضا دارم که با

 نظرات سازنده خود چراغ وبلاگ را روشن نگه دارید 

باتشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:7  توسط سائل الزهرا  | 

شاید این جمعه بیایید شاید

پرده از چهره گشاید شاید 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:2  توسط سائل الزهرا  | 

 

شهید محمد ابراهیم همت

نام: محمد ابراهیم

نام خانوادگی : همت

تاریخ تولد : 13۳4

محل تولد : اصفهان (شهرضا)

سال شهادت : 1362

محل شهادت : جزیره مجنون

نحوه ی شهادت : اصابت ترکش گلوله توپ

اخرین مسئولیت : فرمانده لشگر محمد رسوالله (ص)

زندگی

من زندگی را دوست دارم ولی نه انقدر که الوده اش شوم و خویشتن را گم وفراموش کنم 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:47  توسط سائل الزهرا  | 

یک بنده خدایی می گفت حتی نمی توانم در بازار قدم بزنم مستقیم نگاه می کنی که... سرت را هم که پایین بیاندازی بدتر...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 1:28  توسط سائل الزهرا  | 

عیدی

پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب خلبان شهید عباس بابایی به منزل ما امد و مقداری طلا که شامل یک سینه ریز وتعدادی دستبند بود به من داد وگفت"فردا به پول نیاز دارم . اینها را بفروش " انها را فروختم . شهید بابایی شب به منزل ما امد واز من خواست تا برویم وکمی قدم بزنیم . من پول ها را با خود برداشتم و بیرون رفتیم . کمی که از منزل دور شدیم گفت" وضع مناسب نیست . قیمت اجناس بالا رفته و حقوق کارگران وکارمندان پایین است ودرامدشان با خرجشان نمی خواند و...بغد از من پرسید"این بسته اسکناس ها چقدری است؟  گفتم صد تومانی وپنجاه تومانی . پولها را از من گرفت و بدون اینکه بشمارد بسته پولها را باز کرد وازمیان انها یک بسته اسکناس پنجاه تومانی دراورد و به من داد گفت"این هم برای شما وخانواده ات . برو وشب عیدی چیزی برایشان بخر" . ابتدا قبول نکردم . بعد چون دیدم ناراحت شد ،پول را گرفتم و پس از خداحافظی خوشحال به خانه برگشتم . بعد از یکی از دوستانم شنیدم که همان شب پول ها را بین سربازان متاهل ،که قرار بوده  فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزند شان بروند تقسیم کرده است.

                                                                        برگرفته از پرواز تا بی نهایت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 0:58  توسط سائل الزهرا  | 

سوم خرداد  مصادف است باسالروز عروج ملکوتی شاعر بسیجی حاج محمد رضا آقاسی.

شعر زیر گزیده ای از سروده ی زیبای او با نام مثنوی شیعه است              .

ساقی امشب باده از بالا بریز****باده از خم خانه مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده****زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من****می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا****کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی درویش و صوفی نیستم****راست می گویم که کوفی نیستم

لیک می دانم که جز دندان تو****هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست****هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین****مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند****سرخوش از شهد ولایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند****کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند****یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان رفیق نیمه راه****وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند****صلح آمد لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبر زین بسته اند****بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند****راه اقیانوس را گم کرده اند

موجها را می شناسی مو به مو****شرحی از زلف پریشانت بگو

بازکن دیباچه توحید را****تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی بار دگر اعجاز کن****مشتهای کوفیان را باز کن

باز کن چشمان نازآلوده را****بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست****آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم****سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لب ریز شد****زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند بر جان و تنم****کین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرحم کجاست****مرحم زخم بنی آدم کجاست

مرحم ما جز تولای تو نیست****یوسفی اما زلیخای تو کیست

شاهد اقبال در آغوش کیست****کیسه نان و رطب بر دوش کیست

کیست آن کس کز علی یادی کند****بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان شهر را****گرم سازد خانه های سرد را

ای جوان مردان جوان مردی چه شد****شیوه رندی و شب گردی چه شد

شیعگی تنها نماز و روزه نیست****آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن ز آب معرفت****تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را ازمحقق گوش کن****وز لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را****صوت اوصیکم به تقو الله را

بعد از او بشنو و از نو امرکم****تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستی می کند****بی نیاز از هر چه هستی می کند

هر چه هستی جان مولا مرد باش****گر قلندر نیستی شب گرد باش

سیر کن در کوچه های بی کسی****دور کن از بی کسان دل واپسی

ای خروس بی محل آواز کن****چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم****ما گرفتار کدامین هیئتیم

با یتیمان چاره لا تقحر بود****پاسخ سائل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا****شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

باده ی مما رزقناهم بنوش****ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو****لم تناول بر حتا تم حقول

یا علی امروز تنها مانده ایم****در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین****مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن****زخم های کهنه را مر حم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند****اشک ها از دیده رنگین می روند

مشکها ی خسته را بر دوش گیر****ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام****دار بر پا کن که حلاج توام

جلوه ای کن تا که موسایی کنم****یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم****گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو****سر نهم بر دامن اولاد تو

شیعه یعنی شرح منظوم طلب****از حجاز و کوفه تا شام وطلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی****غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو****شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر****بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار****شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل****یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن****شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست****زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم****در مسیر چشم حق پروا کنیم

این دو روز عمر مولایی شویم****مرغ اما مرغ دریایی شویم

مرغ دریای به دریا می رود****موج بر خیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند****خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است****روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید****غافل از قصاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو****کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر**** بین نان خشک خود با یک اسیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک****تاب و تاول چهره و چین وچروک

سالها صورت ز صورت با ختیم****تا ز صورت ها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود****یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم****از قلم نقش مرکب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون****کس نشد واقف به سر یسرون

سر حق مستور مانده در کتاب****عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمان بی عمل****همچو زنبورند لاکن بی عسل

علمها مصروف هیچ و پوچ شد****جان من برخیز وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امداد گیر****سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم****هر نفس لا گوی الایی شویم

تا به کی در لفظ مانی همچو من****سیر معنا کن چو هفتاد و دوتن

همچو یحیا گر نهی سر در طبس****می شود عریان به چشمت سر حق

شیعه یعنی عشق بازی با خدا****یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون****شیعه طوفان می کند در کا کنون

شیعه یعنی تندر آتش فروز****شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد****شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف****شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابقون السابقون****شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آب ها را گل کند****خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست****کربلا بارز ترین منظور ماست

شیعه یعنی بازتاب آسمان****بر سر نی جلوه رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را****صوت انی لا اری الموت تو را

یا حسین ، پرچم زلفت رها در باد شد****واز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود****تاب گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند****در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است****ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه****در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر****تا بگوید سر بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور****شیعه یعنی رأس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب****شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار****می کشد بر دوش خود چهل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیل****سر نهد برخاک پای اهل بیت

یا پرستش وار در پیش هشام****ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست****جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل****می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست****اکبر اوییم و او لیلای ماست

شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام****این سخن کوتاه کردم والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 0:1  توسط سائل الزهرا  | 

عطر گل یاس

فلاح نژاد فرما نده گروهان ما بود و فرماندهی اش مایه خوشحالی بچه های گروهان . حرف هایش دلنشین بود .

مهمان شدن و مهمانی دادن را خیلی دوست داشت . ظهر یکی از روزها مهمان ما بود . به دلیلی قبل از نماز

نهار را همراه ما خورد. بعد از نهار پرسید" وقت نماز شده؟"

یکی از بچه ها گفت"پنج دقیقه گذشته" با تعجب گفت حیف شد . با عجله بلند شد برود وضو بگیرد . نزدیک

صبح بود که ناگهان سفیر گلوله ای برخاست وبعد هم دود و انفجار و ترکش ، بعد از فروکش کردن این همه ،

فلاح نژاد را دیدم که به طرف سنگر می آید . خوشحال شدم که سالم است . بدون حرفی وارد سنگر شد ومن

هم بدنبالش. وقتی خوب دقیق شدم دیدم دستش را روی قلبش گذاشته وکمی بعد دیدم دهانش پر از خون شد .

فهمیدم قلبش ترکش خورده . خودش را به طرف روزنامه ای که داخل سنگر بود کشاند و من به دنبالش در پی

آمبولانس بیرون آمدم . برگشتم. بدون توجه به نوشته اش روی روزنامه اورا بغل کردم تا سوارآمبولانس کنم .

نگذاشت که زیر بغلش را بگیرم . خودش راه افتاد . آمبولانس که راه افتاد او در آسمان ها بال می زد . تازه یاد

نوشته اش افتادم . روی روزنامه با خون نوشته بود

" السلام علیک یا ابا عبدالله"

وقتی داشتم این مطلب را تایپ می کردم بوی گل یاس می آمد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:13  توسط سائل الزهرا  | 

 

 

 

 

 

یا مهدی (عج)

می رفتیم گلزار شهداهمه گریه می کردند،او می خندید، فاتحه اش را می خواند با دست می کوبید روی سنگ قبرومی گفت"های های چی شد تنها رفتی ؟چرا منو نبردی؟ "می خندید وبا شوخی می گفت. براش روضه می خوندم که اینها شهیدند.مقام دارند سنگین باش .احترامشان را نگه دار .می گفت"من با اینا رودرواسی ندارم ..."شب عملیات خیبر صدام زد همه داشتند خداحافظی می کردند بغلم کرد گریه کردیم وبعد گفت"من این دفعه شهید می شم مدیونی اگه اومدی سر قبرم همون کارایی که من سر قبر شهدا می کردم نکنی،قشنگ می ای، می خندی با دست می کوبی روی سنگ قبر .بام حرف می زنی .قشنگ با لب خندون لبات پر خنده "گلوله توی صورتش خورد ارام خندید همانطور با خنده لبهایش را جنباند بعد گفت

"یا مهدی" وبعد تمام.

 

مردان خدا پرده ی پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

...

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:54  توسط سائل الزهرا  | 

 

وقتی بیایی...

وقتی بیایی به تو می گویم که تنها عشق به آمدنت دلم را زنده نگه داشته .

نذر کرده ام وقتی آمدی برایت از زنبق ها گردنبندی بسازم وشهر را زیر

حریر سبز خیال بپوشانم ودنیا را سرشارازصداقت قناری ها سازم وبا تو

از تمام با تو نبودن ها سخن بگویم . برای آمدنت نذر کرده ام که یکصد

و چهارده روز ، روزی دوازده بار ،روی دیوار قلبم پنج سطر بنویسم

 

"خدا کند که بیایی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:38  توسط سائل الزهرا  | 

 

یادش بخیر

یادش بخیر حال عجیبی که داشتیم

حال عجیب وحس غریبی که داشتیم

در خاکریزسجده و در سنگر دعا

فانوس وآب ونیمه ی سیبی که داشتیم

شبهای عشق ونامه نگاری تمام شد

یادش بخیر یاروحبیبی که داشتیم

بوی خدا وآینه حس می شود از آن

قران خاک خورده ی جیبی که داشتیم

اینجا نگاه جاده یکدست وبی صداست

کو آن همه فراز ونشیبی که داشتیم

حالا سوار ثانیه هائیم و بی هدف

در جستجوی صبرو شکیبی که داشتیم

با قاب خاطرات تو امشب نشسته ام

در سوگ حس وحال عجیبی که داشتیم

برگرفته از سررسید ایثار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:36  توسط سائل الزهرا  | 

 

خدایا سلام

باز هم منم همان مزاحم همیشگی

امروز اومدم اعتراف کنم اومدم بگم خیلی کمم .شنیدم اگه ادم خودشو کوچیک بشماره تو به اون نگاه میکنی .پس خدایا من هیچی نیستم .تو رو به جون زهرا(س) بیا وبه داد دل من برس دیگه تاب موندن ندارم دلم از دنیا وهرچی که تو دنیا می گذره پره.

خدایا دلم از ادما هم پره از اینکه عده ای از وقتی که بیرون میان کشف حجاب می کنند و...

الان دیگه یه تیکه پارچه مربع از جنس حریر شده روسری و...

به امام حسین (ع) اینا درده .اگه نیست پس درد چیه.

یکهو چی شد؟

چی به سر جامعه مون اومد که اینطور مشوش شد ؟

چراکسی صدای شهیدان راکه ناله براوردند به کجا چنین شتابان رونمی شنود؟

خدایا بیا ومن را ببر

اخ که چقدر دلم برای شهدا تنگ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:20  توسط سائل الزهرا  | 

اون شب

 

 

 

 

اون شب حال و هوای عجیبی داشتم دیدم نمی تونم با شهدا ارتباط 

برقرار کنم ساعت هشت شب بود دیگه هوایی شده بودم تصمیم گرفتم با

دوستم برم گلزار شهدا  جاتون خالی هیچ کس نبودچراغ ها روشن

 بودوچهره هایی که زیر نور

برق می زدند .مستقیم رفتم سراغ شهید حمایتی. بادوستم کلی شوخی و

 خنده واعتراف کردیم که شهید واسطه ما بشه وخدا کار ما روهم راه

بندازه که یهو صدای چندتا موتور اومد فضولیم دوباره گل کرد گفتم

 خدایا این موقع شب یعنی کی میتونه باشه که زمزمه های زیبایی طنین

 انداز شد 

    کربلا کربلا ما داریم می یاییم

یواشکی نگاه کردم دیدم چند تا جوون دارن سینه میزنند وگریه می کنند

،کنار قبر شهدای گمنام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:40  توسط سائل الزهرا  | 

جگر شیر نداری سفر عشق مرو

پرچم، پیشانی بند،انگشتر،چفیه،بیسیم روی کولش،خیلی با نمک شده

بود.گفتم چیه خودتو مثل علم درست کرده ای؟ می دادی پشت لباست هم بنویسن .

پشت لباسش را نشان داد "جگر شیر نداری سفر عشق مرو".

گفتم به هر حال اصرار بی خود نکن ؛بیسیم چی لارم دارم ،ولی تو رو

 نمی برم.هم سنت کمه هم برادرت شهید شده .

از من حساب می برد،حتی یک کم می ترسید .دستش را گذاشت روی

کاپوت تویوتا وگفت باشه نمی آم ولی فردای قیامت شکایتت را به فاطمه

ی زهرا می کنم ، می تونی جواب بدی ؟ گفتم برو سوار شو.

گفتم بیسیم چی .بچه ها گفتند نمی دونیم کجاست، نیست. به شوخی گفتم

 " نگفتم بچه است، گم می شه؟ "حالا باید کلی بگردیم تا پیدایش کنیم .

بعد عملیات داشتیم شهدا را جمع می کردیم بعضی ها فقط یک گلوله یا

 ترکش ریز خورده بودند. یکی هم بود که ترکش سرش را برده بود.

برش گرداندم پشت لباسش را دیدم "جگر شیر نداری سفرعشق مرو"

                                                                                                                                                برگرفته از سالنامه فرهنگی ایثار   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:39  توسط سائل الزهرا  |